من چه سبزم امروز
روزی که به آنها گفتم تو را دوست میدارم ، جوابم دادند: فکر میکنی که هستی ؟ خواسته ام زیاده است . میخواهم دیوانه ای باشم که دیگر چیزی ندارد جز یک قلب. وقتی جایی دعوت میشدم به خانه شان نمی رفتم. وارد چشمهایشان میشدم و دیگر چیزی نمی دیدم. اکنون در عصر چشمان تهی هستیم . همه چیز جز این زمانی که گشاده ام تا از آن بگذری، مرا می آزارد. حاضرم رنج بکشم ولی حاضر نیستم تسلیم یاس شوم . به هیچ کس اجازه نخواهم داد که در من چراغ کوچک سرخ اعتماد را خاموش کند. (کریستین بوبن) سلام دوستان عزیز. به امید خدا امشب عازم زیارت امام رحمت هستیم. اگه سفارشی دارید بگید در خدمتم. میلاد بی آغاز من هرگز نمی داند کسی من پیر دورانم که بر بام قرون رقصیده ام ای عاشقان ای عاشقان شب را چراغانی کنید ای می فروشان شهـــــــر را انگور مهمانی کنید معشوق من بگشوده در سوی گدای خانه اش تا سرکشم من جرعه ای از ساغر و پیمانه اش تنهاتر از یک برگ با بار شادیهای مهجورم آرام میرانم تا سرزمین مرگ تا ساحل غمهای پائیزی در سایه ای خود را رها کردم در سایه بی اعتبار عشق در سایه فرار خوشبختی در سایه ناپایداریها شبها که می چرخد نسیمی گیج در آسمان کوته دلتنگ شبها که می پیچد مهی خونین در کوچه های آبی رگها شبها که تنهائیم با رعشه های روحمان ، تنها در ضربه های نبض می جوشد احساس هستی ، هستی بیمار ما یکدگر را با نفسهامان آلوده می سازیم آلوده تقوای خوشبختی ما از صدای باد می ترسیم ما از نفوذ سایه های شک در باغهای بوسه هامان رنگ می بازیم ما در تمام میهمانیهای قصر نور از وحشت آوار می لرزیم اکنون تو اینجائی گسترده چون عطر اقاقیها در کوچه های صبح بر سینه ام ، سنگین در دستهایم داغ در گیسوانم رفته از خود، سوخته، مدهوش اکنون تو اینجائی چیزی وسیع و تیره و انبوه چیزی مشوش چون صدای دوردست روز برمردمکهای پریشانم می چرخد و می گسترد خود را شاید مرا از شاخه می چینند شاید مرا مثل دری بر لحظه های بعد می بندند شاید... دیگر نمی بینم. افسوس ، ما خوشبخت و آرامیم افسوس ، ما دلتنگ و خاموشیم خوشبخت، زیرا دوست می داریم دلتنگ، زیرا عشق نفرینیست.



| Design By : Night Skin |


