تبليغاتX
من چه سبزم امروز

 

 

                         (اکنون ، هنگام در رسیده است ، لحظه دیدار است.)

 

                                       

 

آری هنگام در رسیده است و باید بروم . با اینکه هنوز بیم از تقدیر دارم. برای رفتن پایی استوار همچون کوه میخواهم و شوری چون عشق. میروم که شاید این بار در کنار خانه اش بال در هوایش بگشایم...

میروم شکایت از خویش برم . میروم دست در دستش برای بیعتی تازه ، که سالهاست بد کرده ام و اینبار باز آمده ام به امید بخشایشی. میروم و همه می گویند برایمان دعا کن. اما من از شما میخواهم برایم دعا کنید تا حجی مقبول انجام شود.

 


 

قلبم کاروانسرایی قدیمی است. من نبودم که این کاروانسرا بود. پی اش را من نکندم، بنایش را من بالا نبردم، دیوارش را من نچیدم. من که آمدم، او ساخته بود و پرداخته، و دیدم که هزار حجره دارد و از هر حجره قندیلی آویزان، که روشن بود و می سوخت. از روغنی که نامش عشق بود.

قلبم کاروانسرایی قدیمی است. من اما صاحبش نیستم. صاحب این کاروانسرا هم اوست. کلیدش را به من نمی دهد، درها را خودش می بندد، خودش باز می کند، اختیار داری اش با اوست. اجازه همه چیز.

قلبم کاروانسرایی قدیمی است. همه می آیند و می روند و هیچ کس نمی ماند. هیچ کس نمی تواند بماند، که مسافرخانه جای ماندن نیست. میروند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من باقی نمی ماند.

کاش قلبم خانه بود، خانه ای کوچک و کسی می آمد و مقیم می شد. می آمد و ی ماند و زندگی  می کرد. سالهای سال شاید...

...

 

 

 

هر بار که مسافری می آید ، کاروانسرا را چراغان می کنم و روغن دان قندیل ها را پر از عشق . هربار دل می بندم و هر بار فراموش می کنم که مسافر برای رفتن آمده است.

نمی گذارد، نمی گذارد که درنگ هیچ مسافری طولانی شود. بیرونش می برد، بیرونش می کند و من هربار در کاروانسرای قلبم می گریم. غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد. همه جا را برای خودش می خواهد، همه حجره ها را ، خالی خالی.

...

و روزی که دیگر هیچ کس در کاروانسرا نباشد او داخل می شودو قندیل ها آتش خواهد گرفت وآن روز ، آن روز که او تنها مهمان مقیم من باشد، کاروانسرا ویران خواهد شد. آن روز دیگر نه قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی.

 

                                                                        عرفان نظر آهاری

                                                           از کتاب : "در سینه ات نهنگی می تپد"

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 22:7 توسط نرگس |

 

سلام دوستان عزیزم.

 

عیدتون مبارک.

این روز بزرگ رو به همه دوستان و خصوصا" پدران بزرگوار تبریک میگم.

 

چند حدیث زیبا از حضرت مولا:

 

 

پی بردن به عظمت خداوند ، خلق را در چشمت حقیر می کند.

 

سوگند به کسی که همه آوازها و فریادها را می شنود ، محال است کسی دلی را شاد کند و در ازا خداوند برایش لطف و مهربانی نیافریند.

                                            یا علی 

بدانید که از جمله گرفتاریها فقر است . از فقر سخت تر ، بیماری جسم است و از بیماری جسم سخت تر، بیماری روح است.

 

بدانید که از جمله نعمتها ثروت است. از ثروت بهتر، سلامتی است ، و از سلامتی بهتر تقواست.

 

هرگاه خداوند بخواهد بنده ای را پست کند، دانش را بر او منع می کند.

 

سخاوت آن است که بی چشمداشت باشد.

                                            یا علی 

از سکوت هیبت و بزرگی پدید آید، از انصاف دوستان بسیار شوند، از نیکی کردن منزلت زیاد شود، و از فروتنی نعمت تمام شود.

 

اگر صبور نیستی ، خود را وادار به صبر کن ، زیرا کم پیش می آید که کسی خود را شبیه گروهی کند و یکی از آنها نشود.

 

به کسی که در تنگدستی ببخشد ، با گشاده دستی خواهند بخشید.

 


پی نوشت : از کلیه دوستانی که توی این چند وقته به وبلاگ سرزدن و نتونستم بهشون سربزنم عذرخواهی میکنم. طبق معمول کامپیوترم رفته بود تعمیر.

+ نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 17:55 توسط نرگس |

 

 

باور کن

فقط دلم برای بوسیدن کلمه ای

با صدای تو تنگ شده بود

وگرنه این همه شعر برای رد پای یک خیال عجیب

که اصلا" معلوم نیست

یک روز از روی این ثانیه ها عبور خواهد کرد یا نه

نمی فرستادم

 

از آن کابوس مهیب به بعد

این جا همه چیز

به شکل ارتعاش اصوات غریب فاصله درآمده اند

 

حالا دیگر

تنها زائر مزار یاسهای کوچک بی چراغ

من هستم و بس

 

نمی دانم

ولی شاید بخت

همان مسافر غریبی بود

که سالها پیش به دست آدمیان این دیار

سنگسار شد

 

 

                                                    

 فعلا" باید بروم

چند واژه غمگین

کنار پنجره انتظار مرا می کشند

 

از این به بعد

نامه هایت را به شکل یک دعا برایم بفرست

شاید کسی

آن ها را در دل خروارها سکوت

برایم بازخوانی کند

 

                                      می بوسمت

  

                                                        بانوی بی نشان رویاهای کودکی .

 

 

 

                                                                     علیرضا روح نواز

                                          از کتاب: "شیطان نامه های عاشقانه را دزدیده است"

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 21:16 توسط نرگس |