من چه سبزم امروز
بنشین مرو چه غم که شب از نیمه رفته است بگذار تا سپیده بخندد به روی ما بنشین ببین که دختر خورشید صبحگاه حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما بنشین مرو هنوز به کامت ندیده ام بنشین مرو هنوز کلامی نگفته ایم بنشین مرو چه غم که شب از نیمه رفته است بنشین که با خیال تو شبها نخفته ایم بنشین مرو که در دل شب در پناه ماه خوشتر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست بنشین و جاودانه به آزار من مکوش یکدم کنار دوست نشستن گناه نیست! بنشین مرو حکایت وقت دگر مگوی! شاید نماند فرصت دیدار دیگری آخر تو نیز با منت از عشق گفتگوست غیر از ملال و رنج از این در چه می بری؟ بنشین مرو صفای تمنای من ببین امشب چراغ عشق در این خانه روشن است جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز بنشین مرو مرو که نه هنگام رفتن است! اینک تو رفته ای و من از راههای دور می بینمت به بستر خود برده ای پناه می بینمت نخفته - برآن پرنیان سرد- می بینمت نهفته نگاه از نگاه ماه. در مانده ای به ظلمت اندیشه های تلخ خواب از تو در گریز و تو از خواب در گریز یاد منت نشسته برابر - پریده رنگ- با خویشتن به خلوت دل می کنی ستیز. " زنده یاد فریدون مشیری" ۱- به یاد ۲۶/۸/۸۵ - تقدیم به تو... حدس می زنم که خواهی گریخت ... التماس نمی کنم از پی ات نمی دوم اما صدایت را در من جا بگذار! می دانم که از من دل می کنی راهت را نمی بندم اما عطر موهایت را در من جا بگذار! می دانم که از من جدا خواهی شد خیلی ویران نمی شوم از پا نمی افتم اما رنگت را در من جا بگذار! احساس می کنم تباه خواهی شد و من خیلی غمگین می شوم اما گرمایت را در من جا بگذار! فرقش را با حالا میدانم که فراموشم خواهی کرد و من اقیانوسی خواهم شد سیاه و غم انگیز اما طعم بودنت را در من جا بگذار! هر طور شده خواهی رفت و من حق ندارم که تو را نگه دارم اما خودت را در من جا بگذار! " عزیز نسین "

| Design By : Night Skin |


