من چه سبزم امروز
کاش فقط یک شعر - فقط یک شعر داشتم که با آن بغضم را خالی کنم... یا حتی یه عکس... از اوج آسمانها یک شب مرا صدا کن یا یک نفس دلم را از این قفس جدا کن امروز گریستم- برای خودمان که تنها ماندیم - نه برای او که چون در قفس مانده ای بود و آزاد شد . کسی که پر از آرزوی رهایی بود. دگر این دل سر ماندن ندارد هوای در قفس خواندن ندارد چنان در دوزخ دنیا دلم سوخت که دیگر بار ، سوزاندن ندارد
و رفت در سه شنبه ای تلخ : سه شنبه چرا تلخ و بی حوصله ؟ سه شنبه چرا این همه فاصله ؟ سه شنبه چه سنگین! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ! سه شنبه خدا کوه را آفرید! از مردم زمانه در عجب بود و می گفت : اینجا همه هر لحظه می پرسند "حالت چطور است؟" اما کسی یکبار از من نپرسید: "بالت...؟ خسته بود از لحظه های کاغذی و زندگی های اداری و آسمانهای اجاری: خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پائین سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری عصر جدولهای خالی ، پارکهای این حوالی پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم: شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری روی میز خالی من ، صفحه باز حوادث درستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری از ماندن در مرداب روزمرگی ها بیزار بود و عاشقانه می سرود : برخیز به خون دل وضویی بکنیم در آب ترانه شستشوئی بکنیم عمر اندک و فرصت خموشی بسیار تلخ است سکوت ، گفتگویی بکنیم می گفت: برای کسی که نوشتن در زندگی او یک استنثناست حتما" رعایت قاعده ضروری است . ولی برای کسی که نوشتن قاعده زندگی اوست اندیشیدن به هیچ قاعده ای جز زندگی ضروری نیست. و او به هیچ قاعده ای جز زندگی نمی اندیشید. و ناگهان دیر شد.... حرفهای ما هنوز ناتمام ... تا نگاه می کنی : وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود آی... ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر می شود! دیر شد... اما من بی نام تو حتی یک لحظه احتمال ندارم... بدرود ای پرنده بیقرار دیار ما! رفتی زیرا دیگر تو را توان سکوت نبود برای کسی که می گفت : به یادت داغ بردل می نشانم زدیده خون به دامن می فشانم چو نی گر نالم از سوز جدایی نیستان را به آتش می کشانم رفتی تا نیستان ما نسوزد. اما پیچیدی همچون نیلوفری عاشق بر دامان یار: چو نیلوفر عاشقانه چنان می پیچم به پای تو که سرتاپا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو به دست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد بدرود!
| Design By : Night Skin |


