من چه سبزم امروز
هنگامی که نیستی صندلی خالیت را لمس می کنم و اشیایی را که از تو سخن می گویند! هنگامی که نیستی نگاهت را در ذهنم جست و جو می کنم به صدایت در درون خود گوش می دهم و نشانه های عشق را دوباره کشف می کنم! هنگامی که نیستی خود را فقیر می بینم و رنگ ها کم رنگ می شوند همه چیز در انتظار غرقه می شود و ساعت ها از طپیدن باز می مانند! هنگامی که نیستی هشیاری را تقویت می کنم برای شناختن بخت یاری و عظمت عشق و زندگی مشترک! قايقي خواهم ساخت، "سهراب سپهری"
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
همچنان خواهم راند.
نه به آبيها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در ميآرند
و در آن تابش تنهايي ماهيگيران
ميفشانند فسون از سر گيسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.
هيچ آيينه تالاري، سرخوشيها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجرههاست."
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت درياها شهري است
كه در آن پنجرهها رو به تجلي باز است.
بامها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مينگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مينگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را ميشنود
و صداي پر مرغان اساطير ميآيد در باد.
پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنياند.
پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.
| Design By : Night Skin |


