من چه سبزم امروز
فصل پنجم- محمدرضا عبدالملکیان قدر این همه بابونه و این همه بهار پنهان را نمی دانی قدر این همه روز پرپر شده قدر این شعری که به خانه می آید و دیگر سراغت را نمی گیرد. نه دیگر در هیچ پنجره ای پیدا نمی شوی و دیگر با هیچ ستاره ای همسفر نیستی لباس می پوشی به خیابان می روی با کرفس و کاهو بر می گردی اما دیگر نه سلامی در کار است و نه ستاره ای چه اشتباهی اتفاق افتاده است با این همه بابونه و این همه بهار پنهان این همه سال گمشده را چگونه بر گردم؟ نه راهی مانده است و نه ردپایی تنها ، سوزی و سوسوی ستاره ای سرگردان در آسمان مغموم پنجاه سالگی چگونه برگردم نه، این ستاره سرگردان مرا به منزل نمی رساند. چرا گرفته دلت ؟ مثل آنکه تنهایی ؟ چقدر هم تنها...


| Design By : Night Skin |


